نویسنده : درمانده - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٤
 

با تمام وجود می سپارمت به صاحب این روزا...فقط خودش جوابتو بده و بگه که من چی دارم میکشم ...مهم نیست که وجودم سرشار از نفرین باشه و دامنمو بگیره ..دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم ..هیچ ندارم...هیچ هیچ

نابود نابود شدم ....حتی دیگه نیستی که این نابودی رو به تماشا بشینی

چی ازت خواسته بودم که زندگیمو ازم گرفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سرگردان
نویسنده : درمانده - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
 

مثل روحی سرگردانم.با آرام و قرار بیگانه م................

باز برگشتم اما داغون تر از همیشه ....

هیچ نمی گم از زجرها و مصیبتام فقط میگم تا مرز هرزه گی رفتم..تا غرق شدن در لجن زاری که ...بگذریم

از خوابایی که می دیدم و جدی نگرفتم...باورت نمیشه کار به جایی رسید که غریبه ها برام خواب می دیدن و گفتن گویا در عذابی ...بیقراری

بذار اینجا باشم..اینجا بودنم بهتر از ...اومدم التماس کنم زاری کنم ..

تو نباش تو نیا بذار تنها باشم با خاطرات اون سال

خواسته ی زیادیه؟؟؟


 
comment نظرات ()